تبليغاتX
پونه من نازنازیه همش به فکر بازیه

پونه من نازنازیه همش به فکر بازیه

من و پونه وباباش

میرم به مهد کودک

بالاخره روز اول اردیبهشت امسال دخترمون بزرگ شد و رفت به مهد کودک

چون تا چند روز دیگه اسباب کشی داریم برای انتخاب مهد کودک به محله جدیدمون رفتم و مهد هاشو بررسی کردم و اینجا رو انتخاب کردم

محیطش خیلی صمیمیه کف اتاقها فرشه و بچه ها راحت روزی زمین می شینن و البته زمانهای کاردستی و نقاشی میز براشون میذارن

این نکته خیلی برام مهم بود چون نمیخواستم بچه احساس کنه کارمنده و اومده سرکار !!! دوست داشتم مهد براش مثل خونه باشه و نکته دیگه اینکه مربیشون خیلی خیلی مهربون بود توی همون جلسه ای که رفته بودیم مهدو ببینیم موفق شد اسم پونه رو ازش بپرسه !!!!!!!!!!!!! خیلیه ها! کم چیزی نیست ها !


خلاصه اینجا رو انتخاب کردیم و رفتیم ولی همش همش وسواس و استرس دارم که نکنه بهترین انتخاب رو نداشتم

نکنه نهایت تلاشم رو نکردم

نکنه میشد جای بهتری ببرمش و نبردمش


ولی چون قبلا تجربه حضور سه روز در یکی از این مهدهایی که هزار جور برنامه داشتند رو داشتیم تصمیم گرفتم این بار مهدی انتخاب کنم که هیییییییییچ کلاس اضافه ای برای بچه ها نداشته باشه چون با توجه به شخصیت پونه احساس کردم بیشتر براش استرس ایجاد میشه

الان اینجا فقط هفته ای یه روز ژیمناستیک دارن و بقیه آموزشها رو مربی خودشون بهشون میده



خلاصه روز اول شال و کلاه کردیم و رفتیم . چون اجازه نمیدادن مادر بره سر کلاس مربی اومد پایین و یکم توی بغلم با پونه حرف زد و بعد بغلش کرد و بردش و همونطور که انتظار میرفت پونه شدیدا گریه و زاری میکرد

به درخواست خودم 10 دقیقه بیشتر نگهش نداشتن و وقتی مربی آوردش گفت که بالا آورده ( بمیرم برای بچم از شدت گریه بالا آورده بود )

روز دوم هم نیم ساعت موند و همش گریه کرد اما از روز سوم خیلی خیلی بهتر شد و مربیش میگفت که همش میگه مامانمو میخوام اما گریه نمیکنه


الان بعد از گذشت دو هفته پونه حدود دو ساعت و نیم توی مهد میمونه . اما لب به ناهارش نمیزنه و زیاد هم با بچه ها ارتباطی نداره

اما با توجه به شناختی که از پونه داشتم واقعا پیشرفت خوبی داشته توی این دو هفته و من اصلا فکرشو نمیکردم که با این زودی عادت کنه


و اما عصر های ما در خونه به چه شکل میگذره

پونه در نقش نی نی : سلام سحر جون ( مربی کلاس مادر و کودک ) من اومدم مهد کودک

پونه در نقش مامان نی نی : سلام خانم نی نی مو آوردم مهد کودک

پونه در نقش خانم مربی : سلام مامان نی نی نی نی رو بده من ببرم بالا ولی شما روی صندلی بشین آخه مهد مخصوص نی نی هاست نه مامانا


و همینطور نقشها عوض میشه و صد البته من هم در نقش مقابل هستم باید نی نی رو ببرم بالا بعد گریه کنه بگه مامانمو میخوام بعد بگم عزیزم یکم بازی کن بعد میریم . یا خودم نینی بشم یا مامان نی نی بشم


خلاصه که مغزم دیگه داره منفجر میشهههههههههههههه



ولی همین که همه بازیهاش درباره مهده نشون میده که اونجا رو دوست داره و بزودی عادت میکنه و میتونه 4 -5 ساعت بمونه



+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط ننه پونه  | 

آخه چرا ؟

وبلاگم کلا قاطی کرده

وقتی یه پستی میذارم دیگه امکان ویرایش نداره

یعنی اون آیکونهای حذف و ویرایش و اینا نمیاد

فکر کنم باید یدونه جدیدشو درست کنم

نه که توی همین خیلی می نوشتم .....

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط ننه پونه  | 

زبون دراز

چند تا از زبون درازی ها و شیرین زبونی های دخترکم :


یه روز مامانم اینا مهمون داشتن کلا جلوی غریبه ها زیاد حرف نمیزنه . ولی اون روز بعد از ناهار یهو با صدای بلند گفت :

مهمون که میاد ... باید بره . مهمونها هم کلی جا خوردن و شوخی و خنده که خودتون یاد بچه دادید که اینو بگه

یه ربع بعدش هم پاشدن و رفتن

****************************************

زن دایی بابایی اومده بودن خونه مون عید دیدنی به پونه گفت پونه میای خونه مون ؟ گفت نه من تازه اومدم !!!!

دیگه بنده خدا هیچ جوابی نداشت بده

****************************************

امروز توی خیابون یه پلیس رو نشون پونه دادم و گفتم ببین آقای پلیس چقدر خوشحاله که تو کمربندتو بستی

گفت باشه مامان آقای پلیس که رفت کمربندمو باز میکنم

من موندم این دو دره بازی ها رو از کجا یاد گرفته

به خدا ما این مدلی نیستیم

**************************************

اسم خاله های پونه پریسا و معصومه هست که همیشه با این دو تا اسم مشکل داشته و جا به جا میگفته

اون روز یکی ازش پرسید چند تا خاله داری

گفت دو تا پریسا و پری !!!!!

************************************

هر وقت حرف کم میاره میگه مامان میدونستی سیکس (6) و ناین (9) با هم دوستن ؟

ای قربون اون درک و فهمت بشم

تازه E , 3  هم با هم دوستن

***********************************


با فک و فامیلز رفته بودیم به دشت و صحرا وسط یه گندمزار اتراق کردیم 

پونه هم از اول عید چون با مهمونی و شلوغی مشکل داشت زیاد بلبل زبونی نکرده بود

یکی از خانمها بهش گفت پونه میخوای گندم بچینی ؟


پونه گفت نهههههههههه این گندمها سبزن اول باید زرد بشن بعد با داس بچینیمشون ببریم پیش آقای آسیابون اونا رو آردشون کنه بعدش نون بپزیم

یعنی فک همه شون یه متر افتاد کف زمین

آخیش بالاخره دخترم دو کلوم جلوی این فک و فامیلز محترم حرف زد

***********************************

دیشب توی تختش خواب بود نصفه شب صدا زد مامان بیا نجاتم بده !!!!!!!!!!

***********************************


+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط ننه پونه  | 

نانی و نونی

نانی و نونی دو تا دوست جدید پونه هستن

همیشه همراهشن  در هر جا و هر کاری

وقت غذا خوردن باید سهم نانی و نونی رو بدم

وقت دستشویی رفتن با پونه جیش میکنن

همیشه توی بازی ها نفر اول هستن

وقت خواب هم که پونه نمیخواد بخوابه و من اجازه شیطونی بهش نمیدم نانی و نونی جبران میکنن دیگه ...

اگه پونه رو دعوا کنم اونا میان منت کشی و ...

خلاصه نقش خیلی خیلی مهمی در زندگی ما دارن


این هم عکس نانی و نونی که لباس مهمونی پوشیدن و رفتن تولد

دختره نانیه و پسره نونی






+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط ننه پونه  | 

نی نی پارتی شماره 7


بالاخره بعد از مدتها تاخیر و چند بار کنسل شدن مهمونی نی نی پارتی پونه هم برگزار شد .

 

مهمونی این بار شاهد حضور چهره های جدیدی بود که تا حالا توی مهمونی ها نبودن و با اومدنشون کلی خوشحالم کردن

 

اول از همه مریمناز و مادرش که همه رو سورپرایز کردن

بعد هم نازنین و مادرش بهناز که اقعا با اومدنشون خوشحالم کردن نازنین جون هم خردادیه و تقریبا همسن بچه های ما ( امیدوارم بهت خوش گذشته باشه بهناز جون)( متاسفانه عکسی از نازنین ندارم که بذارم حیفففففففف)

بعدش هم نارینا و مادرش که البته قبلا بقیه مرجان جون رو دیده بودن ولی من ندیده بودمش

نارینا هم که مصداق عینی فلفل نبین چه ریزه ... بود .مینیاتور ظریف کوچولو .  کلی هم برامون کتابهای انگلیسی خوند و کیف نمودیم


 حیف که از بیشتر بچه ها عکس تکی مدارم همه عکسها دسته جمعیه و شئونات اسلامی اجازه نمیده که اینجا بذارمشون


ه

خلاصه مهمونها تشریف آوردن و مهمونی آغاز شد .من سعی کرده بودم برای بچه های بازی در نظر بگیرم ولی یکی دوتا از بازیهامو یادم رفت اجرا کنم البته یکیشو یادم بود ولی فرصتش ایجاد نشد

خلاصه یکی از بازیهایی که بچه ها انجام دادن ماهیگیری بود که خدا رو شکر و بر خلاف تصور من استقبال خوبی ازش شد و همه بچه ها دوست داشتن .

از ماهیگیری فقط همین عکس رو دارم که امیر مهدی بهت زده شده

بعدش هم مسیحای عزیز برامون پیانو زد و قرار هم بود که یه آهنگی رو برای بچه ها همه با هم بخونیم که نفهمیدم چی شد که اجرا نشد

بعدش باز هم مسیحا یه کتابی آورده بود با اسم مامان میخوام ورزش کنم و همونجا  وسط مهمونی نی نی ها و مامانها ( البته بعضی هاشون ) با هم ورزش کردیم .

بعدش هم مراسم تولد صوری برای بچه ها که همیشه عاشق تولدن . البته این مهمونی مصادف شده بود با تولد دو و نیم سالگیشون . توی قنادی وقتی می خواستم کیک رو سفارش بدم آقاهه با تعجب پرسید مگه 2/5 سالگی رو هم تولد می گیرن ؟؟؟ یکم بعدش باز هم با تعجب پرسید یعنی همه شون با هم تولدشونه ؟؟؟؟

برای فوت کردن شمعها هم بساطی داشتیم اونهمه نی نی همزمان داشتن فوت می کردن و اصلا اجازه نمی دادن که شمعها روشن بمونه بعدش هم یه عده دیگه گریه میکردن که ما شمع فوت نکردیم . خلاصه اینکه مجبور شدم یه شمع دستم بگیرم و برای همه نی نی ها دونه دونه روشنش کنم تا فوت کنم.

از اونجایی که من همیشه عاشق صحنه انگشت کردن بچه ها توی کیکم بعد از شمع بازی به بچه ها گفتم هر چقدر دلتون میخواد انگشت بزنید . اینم کیک بعد از انگشت زدن

البته بعدش خیلی پشیمون شدم . گفتم شاید کسی اینجوری دوست نداشته باشه که بعدش کیک رو بخوره ولی توی اون لحظه حسابی جوگیر شده بودم . هههههههههه . متاسفانه کیکش هم خیلی راحت خورد می شد و نتونستیم که قشنگ توی بشقابها بکشیمش . پساپس از همه عذر می خوام .

 

بعدش هم شام خوردیم و بعدش یواش یواش مهمونها آماده رفتن شدن . من هم دلم پر از غصه شد دوست داشتم بیشتر می موندن

میزبان بعدی هم لیلا جون مامان آوینای گل .

+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1390ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط ننه پونه  | 

و ناگهان .... برف

همین چند روز پیش بود که عکسهای بارونی رو گذاشتم نه ؟؟؟؟


تا چشم به هم گذاشتیم برف هم اومد








+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط ننه پونه  | 

بارون بارونه ....

بارون بارونه ... زمینا تر می شه


گل پونه جونم کارا بهتر می شه

گل پونه جونم تو شالیزاره

برنج که نمی کاره ولی می ترسم بچاد طاقت نداره ....

طاقت نداره .... طاقت نداره ....



این حرف من نیست ها ...

تکیه کلام دوست عزیزیه که خودش تنهایی مامان دو تا امیر بزرگواره

هر کی پست بعدی  رو نخونه کچل میشه هاااااااااااا



+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1390ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط ننه پونه  | 

مدرسه مادر و کودک

مدرسه مادر و کودک

 

این دختر ما به مهد کودک میگه مدرسه کودک یعنی ترکیبی از مدرسه و مهد کودک

 البته درسته که مهد نمیره ولی یه مدت توی شهریور ماه تور مدرسه کودک گردی داشتیم و هر روز به یه مدرسه کودک سر می زدیم تا یکیشون رو تقریبا خوشم اومد و با هم رفتیم و سه روز هم اونجا موندیم ولی جریاناتی پیش اومد که اونجا هم نموندیم و قضیه فعلا منتفی شد

 بماند ... این مقدمه رو گفتم که کلی توی اون مدت با پونه تمرین کردم که مدرسه کودک یه جاییه که نی نی ها میرن اونجا بعد با مامانشون بای بای میکنن و میرن پیش مینا جون ( اسم مربیه ) بعدش ظهر مامانشون میاد دنبالشون

 ولی دوشنبه پیش که قرار بود بریم کارگاه مادر و کودک اردیبهشت مجبور شده همه این آموزشها رو از اول تکرار کنم و بهش بفهمونم اینجا یه مدرسه کودکیه که مامانا با نی نی هاشون میرن و دیگه نمیرن خونه شون و همونجا پیش نی نی ها میمونن

البته دوست و همراه همیشگی مون ناهید جون وویانا گلی هم با ما بودن

 خلاصه رفتیم اونجا و از اولش پونه شروع کرد به غر زدن که مامان بگل

ولی سعی کردم وادارش کنم یکم بازی کنه

توی کلاسشون یه تعدادی وسیله بازی بود با 4 تا میز و 8 تا صندلی و یه ضلع کلاس هم آینه بود فکر کنم کلاس رقص باشه

بعد مربیشون اومد یه خانم خیلی خوشگللللللللللل

اول یکی یکی اسم بچه ها رو خوند تا اسم پونه رو خوند پونه رفت پشت من قایم شد و حاضر نشد که باهاش حرف بزنه

بعدش یکم ورزش و کلاس شروع شد

 

بچه ها پشت میزا نشستن و مامانا روی زمین

یه عکس به بچه ها نشون داد و گفت این عروسک سلامه

میخوایم این عروسکو درست کنیم

بعد یکی یکی وسایلو به بچه ها داد

اول یه گردی برای صورت و چوب بستنی

بعدش دو تا چشم

بعد دماغش و دهنش

در آخر هم با کمک بچه ها کاموا قیچی کرد برای موهاش

مامانا هم به نی نی شون کمک میکردن خلاصه عروسکها درست شد

بعد یکی یکی کرفتن پیش مربی ( خاله نسا) و با عروسکشون به بچه ها سلام میکردن


و نکته مهم و معجزه اینجا اتفاق اقتاد که پونه خیلی راحت رفت پیش خاله نسا و عروسکشو به بچه ها نشون داد و سلام کرد

آخیششششششششش هدفم همین بود دیگه ... که یکم از لاکش بیرون بیاد وگرنه عروسکو که خودمون هم بلد بودیم درست کنیم



 

نگید این ننه پونه چقدر پرچونگی میکنه ها

خوب بعد سه چهار ماه آپ کردم باید عقده گشایی کنم دیگه

خلاصه شبش اومدیم خونه و دیدیم عروسکش نیست

تصمیم گرفبتم دوباره درست کنیم

من برای اینکه با ر آموزشی قضیه بره بالا تصمیم گرفتم سه تا عروسک به رنگهای قرمز و زرد و سبز درست کنم که آموزش چراغ راهنمایی هم داشته باشیم

 

اولین عروسک که زرده بود خیلی راحت درست شد

برای بعدی که قرمزه باشه یهو دماغش رفت گوشه گفتم پونه این چیه گفت لپشه !!!!

 برای سبزه باز هم دماغش رفت گوشه و پونه گفت مامان اون یکی لپش رو هم بده

بعد دهنش رو چسبوند و بدون اینکه توجه کنه نیم دایره رو برعکس چسبوند

وقتی کارش تموم شد یهو گفت ااااااااااا مامان چرا این نی نیه نارحته ؟ چرا غصه خورده ؟

خلاصه اینکه بقیه روز ما گذشت به ناز کردن نی نی سبز که گریه نکنه و پارک بردنش و بغل کردنش و ...

خیلی برام جالب بود که انقدر براش ناراحتی کرد

هنوز هم هر وقت می بینتش ناراحت میشه و براش غصه میخوره

ولی هنوز نفهمیده که دلیلش برعکس چسبوندن اون نیم دایره ست ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آبان1390ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط ننه پونه  | 

ترک اعتیاد 100 درصد تضمینی

صبح روز یکشنبه 30 مرداد 1390 خورشیدی مطابق با 18 رمضان المبارک 1432 هجری قمری پونه از خواب بیدار شد و گفت :


مامان من دیگه بزرگ شدم نمیخوام می می بخورم !!!!!!!!!!


و برای تکمیل شگفتی من خیلی راحت با میل خودش رفت دستشویی و جیششو توی دستشویی کرد . کاری که هیچ وقت حاضر نیست انجام بده


من که حسابی شگفت زده شده بودم پیشنهادشو توی هوا زدم و برای اینکه سرش گرم بشه بردمش مهمونی و ظهر هم که اومدیم خونه مون نسبتا راحت خوابید شبش هم یکم سخت بود ولی هر طوری بود خوابید


توضیح اینکه من حدود 6 ماهه که شروع کردم تا پونه رو از شیر بگیرم و از بعد از عید شیر خوردنش به دو بار در طول شبانه روز رسیده بود که البته هر دوبارش موقع خوابش بود و همین باعث میشد که من نتونم همت کنم و کامل از شیر بگیرمش چون همیشه ترس اینو داشتم که چه طوری بخوابونمش


خلاصه اون شب خوابید و دم صبح یکدفعه با گریه خیلی زیاد از خواب بیدار شد من هم از خدا خواسته بهش شیر دادم چون قضیه خیلی یدفعه ای شده بود و دوست داشتم بار آخری که بهش شیر میدم بدونم که بار آخره


طبق عادت قبلش اگه یه روزی خارج از وعده های اصلیش بهش شیر میدادم اون روز کلا خیلی بهونه شیرو می گرفت . من هم برای اینکه جلوشو بگیرم سریع رفتم چسب زخم آوردم و گفتم مامانی اوف شده .

تا ظهر چیزی نگفت . وقت خوابش هم چیزی نگفت اما نتونستیم بخوابونیمش

اما شب خسته بود و نمی خوابید و گریه میکرد بمیرم براش حسابی پشیمون شده بود اگه قاطعیت باباش نبود همون لحظه پروژه رو کنسل می کردم اما باباش بردش توی اتاق و نذاشت من کاری بکنم . وای که چقدر اون شب گریه داشتم


فردای اون روز همش میگفت پماد بزن خوب بشه . من هم صبر زرد رو که قبلا تهیه کرده بودم ولی اصلا تمایلی به استفاده ازش نداشتم نشونش دادم و گفتم ببین این پمادیه که باید بزنم ولی تلخه اگه بزنم تلخ میشه نمیتونی بخوری

بچم خیلی راحت قبول کرد


البته این چند روز همش تاکیدم بر این بود که بزرگ شدی اونم با شنیدن این حرف دستاشو میبرد بالا و لپاشو باد میکرد که حسابی بزرگ شه


روز سوم هم ظهر نخوابید و شب هم با کتاب و داستان و صرف وقت فراوان تونستم بخوابونمش


یه جا که خودمو زده بودم به خواب که بخوابه دیدم داره به عروسکش میگه

بیا بهت می می بدم تو نی نی کوچولویی من دیگع بزرگ شدم می می مامانم اوخ شده


خدا میدونه که با شنیدن این حرفش چقدرررررررررر داغون شدم .

روز چهارم هم رفتم بیرون و براش یه بلز ( به قول خودش ارگ) کادو خریدم و گفتم که این کادوی بزرگ شدنته . هر وقت هم که بلزشو میاره میگه من دیگه بزرگ شدم می می نمیخورم


خلاصه این چند روز گذشت ولی اون چیزی که ازش می ترسیدم هنوز مشکل سازه و اون خوابوندنشه که حدود 1 ساعت و گاهی بیشتر طول میکشه و خیلی کلافه کننده ست.


این چند روز هم پونه خیلی خیلی عاطفی شده و شدیدا به من وابسته شده و مخصوصا وقتی که از خواب بیدار میشه به هیچ عنوان حاضر نیست بغل باباش بره


وقتی هم که داره خوابش میبره یهو میاد گردنمو می گیره و میگه مامانی مهربونم خیلی دوستت دارم و من دوباره از بغض خفه میشم




پروژه از شیر گرفتن پونه خیلی خوب و با کمترین ناراحتی انجام شد ولی هنوز هم دلم شدیدا براش تنگه . برای اون آرامشی که در آغوش هم پیدا می کردیم . برای اون اداهای شیرنیش . برای اون بوسهای خوشمزه های که از دست و پاش به من می داد و به باباش نمی داد و باباش باید کلی التماسش میکرد تازه آخرش هم با پاش باباشو هل میداد که بره و راحتش بذاره


هیییییییییییییییی این چند روزه خیلی خیلی دل نازک شدم ....


پی نوشت : راستی این قضیه که میگن بچه تا عقلش نرسیده باید از شیر گرفته بشه برای ما برعکس بود . عاقل بودن پونه و همکاریش خیلی در این زمینه کمک کرد

این ها هم برای خالی نبودن عریضه

عکسهای دو سالگی پونه










+ نوشته شده در  شنبه 5 شهریور1390ساعت 5:39 قبل از ظهر  توسط ننه پونه  | 

باز هم دلم گرفته

امشب خیلی دلم گرفته بعد از مدتها تصمیم گرفتم سری به وبلاگ خاک خورده ام بزنم . ای دل غافل یه زمانی وبلاگی داشتم ها ... چقدر ازش دور افتادم

در اولین نگاه نظرات دوستان عیزیمو دیدم که برای پست قبلی رمز میخواستن . باز هم ای دل غافل برای اون پست رمز گذاشته بودم که تکمیلش کنم چون اون روز سیستمم مشکل داشت و نتونسته بودمکامل مطلبو بذارم و بعدش هم هی پشت گوش انداخته بودمش . الان هم که رفتم تکمیلش کنم دیدم فایل وردش گم شده خیلی دلم سوخت


مثلا اومدم دلم وا شه بدتر شدم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1390ساعت 5:21 قبل از ظهر  توسط ننه پونه  |